صدای جیرجیرک روی مغزم راه میرود
هرچه میبینم و میشنوم مرا میازارد
ببین چه شده که جغد توی قصه های مادربزرگ
جای گنجشکک اشی مشی را گرفته
دیگر به قارقار کلاغ
عادت کرده ام
آن شمعدانی باغچه، که خیلی دوستش داشتم را اکنون خشکیده میبینم
و زیبایی حیاط خانه مان شده چند بوته علف
ببین در حیاط چه خبر است
ماهیهای حوض گربه ملوس را فراری داده اند
درخت که روزی سایه بان بود
حالا فقط میخواهد به خانه همسایه سرک بکشد
.
.
.
دیگر چه بنویسم، شعرم ته کشیده و کلمه هایش تمام شده
نمیدانم چه بنویسم، جه بگویم
...
باور کن نمیدانم ، نمیدانم
آرمان.ک.ر - تهران - اسفند 91
نوشته شده در یکشنبه 15 اردیبهشت 1392ساعت
23:48 توسط delneveshtehaaa| |